حكيم ابوالقاسم فردوسى

333

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شهريار شد ، و گفت گروهى از ارمانيان آشفته حال و دردمند ، از راه دراز ، به درگاه آمده‌اند ، و بار مىخواهند . شاه اجازه داد ، و ارمانيان غريوان و گريان و دادخواه پيش شهريار آمدند و گفتند : اى جهاندارِ دادگر ، از راهى دراز به دادخواهى آمده‌ايم . ارمان شهر ما در مرز ايران و توران است . تورانيان پيوسته بر ما ستم مىكنند ، اما دلخوشيمان به اينست در سويى كه به جانب ايران راه داريم بيشه ايست سرسبز و خرم كه درختان سايه‌افگن و ميوه‌دار بسيار دارد . از يك سو خود از آن بهره مىبريم ، و از سوى ديگر سبزه‌زارهاى بيشه چراگاه چهارپايان ماست . چند ماه است كه گرازان تيز دندان بسيار به بيشه در آمده‌اند . چهار پايان و كشتمندهاى ما را تباه ، و درختان تنومند را با دندان به دو نيم مىكنند . شاه چون شكوه آن مستمندان را شنيد دلش به درد آمد . گنجور را فرمود گوهر بسيار آورد . آن گاه به سران ِ سپاه و بزرگان كه انجمن كرده بودند گفت : كه داند يكى رنج من رنج خويش * و زان پس كند گنج من گنج خويش هيچ كس جز بيژن گيو جواب نداد . او بر شاه آفرين كرد و گفت : من آيم به فرمان بر اين كار پيش * ز بهر تو دارم تن و جان خويش گيو از بىباكى فرزندش نگران شد و گفت : جوانى مكن و به نيروى خود چنين مغرور مباش . نخست بايد نيك و بد كارها را سنجيد ، تجربت آموخت ، آن گاه به كارهاى گران رويارو شد . بيژن جواب داد : اى پدر نيكخواه و مهربان ، گرچه جوانم اما راى و تدبير پيران دارم ، و خواهى ديد كه در اين كار ، هر چند گران و خطرمند باشد پيروز مىشوم . رفتن بيژن به جنگ گرازان شاه به دو آفرين كرد ، و چون راه ارمان را نمىدانست گرگين ميلاد را با او فرستاد تا راهنمايش باشد . بيژن و گرگين چندان رفتند تا به بيشه رسيدند . بيژن گرگين را